چه کسی میگوید که گرانی شده است ؟ دوره ارزانیست. دل شکستن ارزان. دوستی ارزان است. چه شرافت ارزان. آبرو قیمت یک تکه نان ودروغ از همه چیز ارزانتر. قیمت عشق چقدر کم شده است. کمتر از آب روان و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسان
چه کسی...؟؟؟
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:59 توسط رضا |
بی تو مادر، نگاهم همیشه
تیره و تار و سرد و سیاه است
خانه بی تو دگر خانه ای نیست
ساکت و بی فروع و تباه است
مادرم، لحظه هایم به یادت
می شود یک به یک سر عزیزم
هر شب اما میایی به خوابم
تا که اشکی ز حسرت نریزم
این همه سال زحمت کشیدی
شیره ی جان خود را فشاندی
تا به اینجا رسیدم که هستم
عشق خود را به پایم نشاندی
مادرم، خوب می دانم که دیگر
دستهایت از این خانه کم شد
خوب می دانم صدای لطیفت
رفت و جایش نواهای غم شد
من ولی روز و شب ها به یادت
در نفس های ناب تو هستم
مادرم لحظه لحظه بدان که
عاشقانه تو را می پرستم
مادرم مادرم مادر من
تا قیامت به مهرت اسیرم
دوستت دارم و عشق پاکت
گم نگردد ز من، تا بمیرم
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 21:44 توسط رضا |
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم. این زندگی من است.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 12:25 توسط رضا |
پروفسور حسابی چند نظریه مهم در علم فیزیک داشتند که مهمترین و آخرین آنها نظریه بینهایت بودن ذرات بود. در این ارتباط با چندین دانشمند اروپایی مکاتبه و ملاقات میکنند و همه آنها توصیه میکنند که بهتر است که بطور مستقیم با دفتر پروفسوراینشتن تماس بگیرد. بنابراین ایشان نامهای همراه با محاسبات مربوطه برای دفتر ایشان در دانشگاه پرینستون میفرستند. بعد از مدتی ایشان به این دانشگاه دعوت میشوند و وقت ملاقاتی با دستیار اینشتن برایشان مشخص میشود پس از ملاقات با پروفسور شتراووس به ایشان گفته میشود که برای شما وقت ملاقاتی با پروفسور اینشتن تعیین میشود که نظریه خود را بصورت حضوری با ایشان مطرح کنید. پروفسور حسابی این ملاقات را چنین توصیف میکنند:
وقتی برای اولین بار با بزرگترین دانشمند فیزیک جهان آلبرت اینشتن روبه رو شدم ایشان را بیاندازه ساده , آرام و متواضع یافتم و البته فوقالعاده مودب و صمیمی! زودتر از من در اتاق انتظار دفتر خودش، به انتظار من نشسته بود و وقتی من وارد شدم با استقبالی گرم مرا به دفتر کارش برد و بدون اینکه پشت میزش بنشیند کنار من روی مبل نشست. نظریه خود را در ارتباط با بینهایت بودن ذرات برای ایشان توضیح دادم. بعد از اینکه نگاهی به برگه های محاسباتی من انداختند، گفتند که ما یک ماه دیگر با هم ملاقات خواهیم کرد.
یک ماه بعد وقتی دوباره به ملاقات اینشتن رفتم به من گفت : من به عنوان کسی که در فیزیک تجربهای دارم میتوانم به جرات بگویم نظریه شما در آینده ای نه چندان دور علم فیزیک را متحول خواهد کرد. باورم نمیشد که چه شنیدهام و دیگر از خوشحالی نمیتوانستم نفس بکشم. در ادامه اما توضیح دادند که البته نظریه شما هنوز متقارن نیست باید بیشتر روی آن کار کنید برای همین بهتر است به تحقیقات خود ادامه دهید. من به دستیارم خواهم گفت همه امکانات لازم را در اختیار شما بگذارند. به این ترتیب با پیگیری دستیار و ارسال نامهای با امضا اینشتن، بهترین آزمایشگاه نور آمریکا در دانشگاه شیکاگو را باامکانات لازم در اختیار من قرار دادند و در خوابگاه دانشگاه نیز یک اتاق بسیار مجهز مانند اتاق یک هتل در اختیار من گذاشتند. اولین روزی که کارم را در آزمایشگاه شروع کردم و مشغول جابجایی وسایل شخصی بر روی میزم و کشوهای آن بودم، متوجه شدم یک دسته چک سفید که تمام برگه های آن امضا شده بود در داخل یکی از کشوها جا مانده است. بسرعت آن را نزد رئیس آزمایشگاه بردم و مسئله را توضیح دادم. رئیس آزمایشگاه گفت این دسته چک جا نمانده متعلق به شما است که تمام نیازمندیهای تحقیقاتی خود را بدون تشریفات اداری تهیه کنید. این امکان برای تمام پژوهشگران این آزمایشگاه فراهم شده است. گفتم اما با این روش امکان سواستفاده هم وجود دارد. او در پاسخ گفت درصد پیشرفت ما از این اعتماد در مقابل خطاهای احتمالی همکاران خیلی ناچیز است.
بعد از مدتها تحقیق بالاخره نظریهام آماده شد و درخواست جلسه دفاعیه را به دانشگاه پرینستون فرستادم و بالاخره روز دفاع مشخص شد. با تشویق حاضرین در جلسه، وارد سالن شدم و با کمال شگفتی دیدم اینشتن در مقابل من ایستاد و ابراز احترام کرد و به دنبال او سایر اساتید و دانشمندان هم برخاستند. من که کاملا مضطرب شده و دست و پای خود را گم کرده بودم با اشاره اینشتن و نشتستن در کنار ایشان کمی آرام تر شده، سپس به پای تخته رفتم شروع کردم به توضیح معادلات و محاسباتم و سعی کردم که با عجله نظراتم را بگویم که پروفسور اینشتن من را صدا کرده و گفتند که چرا اینهمه با عجله؟ گفتم نمیخواهم وقت شما و اساتید را بگیرم ولی ایشان با محبت گفتند خیر، الان شما پروفسور حسابی هستید و من و دیگران الان دانشجویان شما هستیم و وقت ما کاملا در اختیار شماست.
آن جلسه دفاعیه برای من یکی از شیرینترین و آموزندهترین لحظات زندگیم بود من در نزد بزرگترین دانشمند فیزیک جهان یعنی آلبرت اینشتن از نظریه خودم دفاع میکردم و مردی با این برجستگی من را استاد خود خطاب کرد و من بزرگترین درس زندگیم را نیز آنجا آموختم که هر چه انسانی وجود ارزشمندتری دارد همان اندازه متواضع، مودب و فروتن نیز هست. بعد از کسب درجه دکترا اینشتن به من اجازه داد که در کنار او در دانشگاه پرینستون به تدریس و تحقیقاتم ادامه دهم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 23:36 توسط رضا |
سلام به همه دوستان عزیز
از این که این روز ها دیر به دیر آپ می کنم عذر خواهی می کنم
مشغول آماده شدن برای آزمون کارشناسی ارشد هستم
برام دعا کنید
با آرزوی سلامتی و موفقیت برای یکان یکان شما![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 22:58 توسط رضا |
حضرت جومونگ، درود. امیدوارم طاعات، عبادات شما و بانو سوسانو، در ماه مبارک رمضان مورد پذیرش حق باشد. آخ... فراموش کرده بودم که جنابعالی آتش پرست هستید. در این خاک سال هاست که دیگر کسی از آتش نمی ترسد. ببخشید که نام واقعی شما را نمی دانم. آخر من یک ایرانی هستم و حافظه تاریخی ام زود به زود باتری خالی می کند. یوم یول چانگ بودید؟ چینگ چانگ چونگ بودید؟ مهم نیست. شنیده ام گفته اید که گمان نمی کردید این همه هوادار در ایران داشته باشید. ما هم در شگفتیم. در این چند روز ما هر بار ماسماسک را چرخاندیم، شما بر صفحه رسانه ملی؟! بودید. چه تشکیلاتی. چه مصاحبه هایی! بگذار به حافظه ام فشار بیاورم. یادم هست وقتی احمد شاملو در کنج انزوا در این مملکت جان داد از سنگ صدا درآمد ولی از صدا و سیمای ما صدا در نیامد. احمد شاملو را می شناسی جومونگ؟ نمی شناسی؟ همین قدر بدان شاعری است که از مرده اش هم می ترسند. جومونگ جان، قهرمان ما اینجا شما هستی نه پهلوانان شاهنامه. شاهنامه را می شناسی؟ شاهنامه در صدا و سیمای ما جایی ندارد. در صدا و سیمای ما، اسطوره ها و قهرمانان ایرانی یا دزدند یا قاچاقچی. کوروش ها دزدند، بابک ها قرتی هستند، داریوش ها مواد مخدر می فروشند، شهاب ها خاک بر سر هستند. اصلا این ها کیستند؟ قهرمان ما شما هستید. رئیس موپالمو کاوه آهنگر ماست. جنابعالی آرش کمانگیر مایید. قهرمانان ما شمایید. ما از اینکه نام فرزندانمان را رستم بگذاریم شرم داریم. اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی ربنای شجریان را در ماه رمضان از تلویزیون ملی حذف می کنند، شجریان می دانی کیست؟ کاخ باشکوه "بویو" را در نظر بگیر. شجریان یکی از ستون های آن کاخ است. جومونگ جان، در این مملکت فرهاد مهراد در غربت جان داد ولی صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نزد. سالگردهای حسین پناهی می آیند و می روند، صدا و سیمای هموطن فروش ما دم نمی زند. یک ماه پیش سه میلیون نفر در این خراب آباد در خیابان بودند و کتک می خوردند، دم نزد. شکنجه شدند، دم نزد. در صدا و سیمای این سرزمین از بامداد تا شامگاه فرهنگ بیگانه ترویج می شود. مردم زبان مادریشان را درست نمی دانند ولی به مدد صدا و سیما، دستور زبان عربی را مانند بلبل هجی می کنند:
انفعل ینفعل انفعال انقطع ینقطع انقطاع انجمد ینجمد انجماد جمونگ! سالیان سال است که فرهنگ ایرانی در صدا و سیمای ملی به مسخره گرفته شده. نخبگان این سرزمین بزرگ برای یک گزارش یا پخش تصویرشان از صدا و سیما، له له می زنند ولی شما به یکباره رسیدی و یک شبه همچون یک قهرمان ملی به پیشوازتان آمدند. اینجا در صدا و سیمای ملی شما قهرمان ملی شده ای. جومونگ، اینجا شما قهرمان ملی می شوی ولی صدا و سیمای ما، ساز نوازندگان را در پشت گل و بوته پنهان می کنند که مبادا شیطان از صفحه مانیتور به روح مردم نفوذ کند. جومونگ لعنتی، اینجا تو در صدا و سیمای ما، با پول ما، قهرمان ملی می شوی ولی من باید اخبار درست را از بی بی سی و صدای آمریکا بگیرم. صدا و سیمایی که خود عامل اصلی تهاجم فرهنگی است ولی دوربین به دست در سطح شهر، مقصر این فرهنگ درب و داغان را در میان جوانان می جوید! شما که زحمت کشیدی و تا اینجا آمدی، سر راه اویی و ماری و چوسو و مدیر سایان را بردار و پس از ضیافت افطار در مسجد بلال، یک گوگوریو هم در صدا و سیمای ما برقرار کن. منبع:
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 22:22 توسط رضا |
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا هم از این روست نمی بیند اگر گمشده ای راهش را با تنش گرم، بیابان دراز مرده را ماند در گورش تنگ به دل سوخته من ماند به تنم سخته که می سوزد از هیبت تب، هست شب
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:19 توسط رضا |
با سلام خدمت دوستان عزیز، امروز می خوام یه کتاب خیلی خوب معرفی کنم.
"نکته های کوچک زندگی" کتاب آموزنده و ارزشمندی است که حاوی نکته هاییه که ما براحتی و ساده از کنار اونا رد می شیم ولی تو این کتاب با زبان ساده بیان شده. هر کدوم از ما می تونیم با رعایت این نکته ها زندگی شیرین تر و لذتبخش تری داشته باشیم. این کتاب رو می تونید از لینکهایی که در زیر قرار دادم دانلود کنید.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 14:22 توسط رضا |
امروز یه مطلب جالب در مورد شاد کامی خوندم
شما هم دانلود کنید و بخونید جالبه
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:14 توسط رضا |
"یادداشتی از طرف خدا"
من خدا هستم، امروز همه مشکلاتت را اداره می کنم. لطفا به خاطر داشته باش که من به کمک تو نیاز ندارم. اگر در زندگی وضعیتی برایت پیش بیاید که قادر به اداره کردن آن نیستی برای رفع آن تلاش نکن! آن را در صندوق (برای خدا) بگذار تا انجام دهد. همه چیز انجام خواهد شد ولی در زمان مورد نظر من، نه تو! وقتی که مطلبی را در صندوق من گذاشتی هموراه با اضطراب پیگیری نکن. در عوض روی تمام چیزهای عالی و شگفت انگیزی که الان در زندگیت وجود دارد تمرکز کن و ناامید نشو
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:46 توسط رضا |
به نصیحت زیبا از حضرت علی (ع ) : چون برادرت از تو جدا گردد , تو پیوند دوستی برقرار کن اگر روی برگرداند تو مهربانی کن و چون بخل ورزد تو بخشنده باش هنگامیکه دوری میگزیند , تو نزدیک شو و چون سخت میگیرد تو آسان گیر و به هنگام گناهش عذر او بپذیر
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 16:30 توسط رضا |
وقتی می آمدی..
حیات پر میشد از عطر ترنج
حالا
تو
رفته ای
و فقط رنج مانده است
+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 12:10 توسط رضا |
در بعضی از اوقات خیلی بیشتر از اوقات دیگه دل انسان می گیرد.چون هر کدوم حال وهوایی داره ماه رمضان یکی از اون وقت هاست که ادم همیشه به یاد خاطرات سال گذشته می یوفته
امسال اصلا دلم نمی خواد ماه رمضان شروع بشه چراکه امسال اولین سالی است که مادر عزیزم نیست ومی دانم بدون او دلم خواهد گرفت
سحر ها دیگه صدایش به گوشم نخواهد رسید....
افطار هم آن هیا هوی سالهای گذشته را نخواهد داشت.....
خدایا مادرم امسال میهمان توست ومی دانم که تنهایش نمی گذاری ...
از تو میخواهم مرا نیز یاری نمای که نبودنش برایم قابل تحمل باشد.....
اینم تقدیم به روح مادر عزیزم و همه مادران دنیا
مادرای زیباترین واژه ها
مادرای همرهترین سایه ها
مادرای یارهمیشه مهربان مادرای آغوش گرمت خانه ام
جای دستت هرزمان برشانه ام
مادر ای دامان پاکت بسترم
ای زهر چه نیک ونیکان برترم
ای که جنت جای گام پاک توست ای که خوبی دردل گرم تورست
ای کلامت معنی لطف وصفا
ای توتندیسی زپاکی وفا ای الهه ای خدای خاکها
ای فدای تو تمام پاکها زینتی ده بادعایت راه من گرمی دل هرزمان همراه من
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 23:36 توسط رضا |
قطعه ای از نامه دکتر علی شریعتی به بردگان مصر در زمان ساخت اهرام فراعنه - برگرفته از کتاب آری این چنین بود برادر :
ما اکنون، به ظاهر برای کسی بیگاری نمی کنیم، آزاد شده ایم، بردگی برافتاده است. اما به بردگی یی بدتر از سرنوشت تو محکوم شده ایم. اندیشه ما را برده کرده اند، دلمان را به بند کشیده اند و اراده مان را تسلیم کرده اند، و ما را به عبودیتی آزادگونه پرورده اند و با قدرت علم، جامعه شناسی، فرهنگ، هنر، آزادی های جنسی، آزادی مصرف و عشق به برخورداری و فردپرستی، از درون و از دل ما، ایمان به هدفريال مسئولیت انسانی و اعتقاد به مکتب او را پاک برده اند. و اکنون برادر، ما در برابر این نظام های حاکم، کوزه های خالی زیبایی شده ایم که هر چه می سازند، می بلعیم.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 22:52 توسط رضا |
...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:30 توسط رضا |
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را......... «دکتر علی شریعتی»
+ نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 21:52 توسط رضا |
در جامعه ای که اصالت از آن « تولید ومصرف » و « مصرف و تولید » اقتصادی است و عقل نیز جز اقتصاد چیزی نمی فهمد ، زن نه به عنوان موجودی خیال انگیز ، مخاطب احساسات پاک ، معشوق عشقهای بسیار بزرگ ، پیوند تقدس ، مادر ، همدم ، کانون الهام ، آینه صادقی در برابر خویشتن راستین مرد ؛ بلکه به عنوان کالایی اقتصادی است که به میزان جاذبه جنسی اش ، خرید و فروش می شود.
سرمایه داری زن را چنان ساخت که به دو کار آید: یکی اینکه جامعه هنگام فراغت به سرنوشت اجتماعی و به استثمار شدنش نیندیشد و نپرسد "چرا کار میکنم؟" ، "چرا زندگی میکنیم؟" ، "از طرف که و برای چه کسی اینهمه رنج میبریم؟" زن ، به عنوان ابزار سرگرمی و به عنوان تنها موجودی که جنسیت و سکسوالیته دارد ، به کار گرفته شد ، تا نگذارد کارگر و کارمند و روشنفکر در لحظات فراغت ، به اندیشه های ضد طبقاتی و سرمایه داری بپردازند ، و به کار گرفته شد تاکه تمامی خلاء و حفره های زندگی اجتماعی را پر کند. و هنر به شدت دست به کار شد تا بر اساس سفارش سرمایه داری ، سرمایه هنر را -که همیشه زیبایی و روح و احساس و عشق بود- به «سکس» تبدیل کند . این است که میبینیم یکباره نقاشی ، شعر ، سینما ، تئاتر ، داستان ، نمایشنامه.....بر محور «سکسوالیته» به گردش در می آیند. دیگر اینکه ، سرمایه داری برای تشویق انسانها به مصرف بیشتر و برای اینکه خلق را به خود بیشتر نیازمند کند و مقدار مصرف و تولید را بالا ببرد ، زن را فقط به عنوان موجودی که سکسوالیته دارد -و جز این هیچ ، یعنی موجودی یک بعدی- به کار گرفت. در آگهی ها و تبلیغاتش نشاند ، تا ارزشها و حساسیتهای تازه ای بیافریند و نظرها را به مصارف تازه جلب کند و احساسات مصنوعی که لازم دارد در مردم بوجود آورد. سکسوالیته به جای عشق نشست و زن این «اسیر محبوب» قرون وسطی ، به صورت یک «اسیر آزاد» قرون جدید درآمد.
«دکتر علی شریعتی»
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 23:40 توسط رضا |
به کورش چه خواهیم گفت گر سر بر آرد ز خاک !
اگر باز پرسد زما چه شد دین زرتشت پاک ؟!
چه شد ملک ایران زمین!کجایند مردان این سرزمین؟!
به کورش چه خواهیم گفت ؟اگر دید و پرسید از حال ما
چه کردید برنده شمشیر خوش دستتان؟!
چه آمد سر خوی ایران پرستی ؟!
چه کردید با کیش یزدان پرستی؟!
چرا خامش و غم پرستید؟های!
کمر را به همت نبستید .های!
چرا این چنین زار و گریان شدید؟!
سر سفره خویش مهمان شدید؟!
چه شد غیرت و شور و مستیتان؟
سواران بی باک ما را چه شد؟!
ستوران چالاک ما را چه شد؟!
چرا ملک تاراج می شود؟!
جوانمرد محتاج می شود؟!!!!
چرا جشن ها همه شد عزا؟!
در آتشکده نیست بانگ دعا؟!
چرا بوی آزادی نیست ؟وای!
بگو دشمن میهنم کیست ؟های!
برگرفته از وبلاگ پگاه ایران
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 12:45 توسط رضا |
اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش،
ولی بهترین بوتهای باش كه در كناره راه میروید.
اگر نمیتوانی بوتهای باشی،علف كوچكی باش و چشمانداز كنار شاه راهی
را شادمانهتر كن.......
اگر نمیتوانی نهنگ باشی، فقط یك ماهی كوچك باش،
ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه!
همه ما را كه ناخدا نمیكنند، ملوان هم میتوان بود.
در این دنیا برای همه ما كاری هست كارهای بزرگ،
كارهای كمی كوچكتر و آنچه كه وظیفه ماست،
چندان دور از دسترس نیست.
اگرنمیتوانی شاه راه باشی،كوره راه باش،
اگر نمیتوانی خورشید باشی، ستاره باش،
با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند.
هر آنچه كه هستی، بهترینش باش..........
+ نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 23:36 توسط رضا |
مطلب زیر رو از این مرد بزرگ می نویسم: مسلمان بودن تنها در نماز خواندن نیست ... کسی که ظلم را می بیند ومبارزه نمی کند،مسلمان نیست ! شریعتی قدرت اسلام را این جامعیتش می داند که از سمتی می تواند سلمان ایرانی وتمیز ومنطقی وعالم را جذب کند و از سمتی دیگر ابوذر بیابان گرد جنگ جوی ظلم ستیز را و این دو را در کنار هم می چیند به همان زیبایی که جهان نیاز داردبه علم و جهاد و یا به قولی عقیده و مبارزه ! ودر ادامه اسلام خودش را اسلام ابوذری می داند و اعتقاد دارد امروز باید در مقابل خداوندان زور و زر و تزویر تا مرگ جنگید !به گفته دکتر تاریخ آغاز اسلام را با هجرت نوشته اند چرا که هجرت محمد (ص) از مکه به مدینه در واقع هجرت به محمدی بود که انتخاب می کند سختی وتنهایی و روی زمین خوابیدن وبا دست خودش خشت برداشتن . این هجرت را زیباترین نوع عروج می داند و از همین بابت هجرت حضرت محمد را آغاز اسلام می داند نه تولد یا بعثت ایشان را.(نیاز همیشه زاده نقص نیست، زاده فقر نیست، نیازهایی هست که زاده کمال است و اقتضای غنی. آنکه زیبایی دارد، در جستجوی نگاه آشنایی است که بدان عشق بورزد و آنکه غنی است نیازمند یافتن نیازمندی که بدان ببخشد!) دکتز شریعتی می فرماید: "من از دو کار متنفرم : نالیدن و از خود دفاع کردن ! شجاع را به همدرد نیازمند نیست و مرد پاک را زندگی و زمان تنها نمی گذارد! زندگیش از او دفاع می کند. پلیدان، هرگز پاکدامنی را نمی توانند آلوده کنند اگرچه سنگها را بسته و سگها را رها کرده باشند." شریعتی برای نسل من جاماند نسلی که امروز نیازمند شور تازه ای است . نسلی که امروز نسبت به خیلی چیزها بی تفاوت شد. فکر نمی کند و از اعتراض می ترسد! "هر چقدر بزرگ شوی ،از گاو که بزرگتر نمی شوی،می دوشنت، از خر که قوی تر نمی شوی ، بارت می کنند، از است که بیشتر نمی دوی ،سوارت می شوند، آنها از فکر تو می ترسند،از فکر تو!"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 23:35 توسط رضا |
| ||||||